شرحه هفتم

بسم الله

شب شهادت زینب کبری نوشته شد.تقدیم به مدافعانش.

دشت بود و آسمان غروبی کدر و غبار آلود.زن پنجاه ساله ای.چادر مشکی به سر  با حرکاتی پر شتاب خیمه ها را خالی می کرد و بدون توجه به زن بودنش فریاد می زد:فرار.فرار..

مردانی با لباس های نطامی با چهره هایی که نشاط پیروزی در آن نبود و لبخندی اگر بود از حرص بود و از خوشبختی اي  که امید داشتند در آینده بوجود بیاید، میان خیمه ها به امید غنائم می دویدند.

فضای دود گرفته میان خیمه ها با گردو خاک سم اسب ها تنفس را سخت میکرد و نعره سربازان و جیغ کودکان و شیون زن ها اعصاب را به هم میریخت.

زن چادر به سر اما نمی گذاشت چیزی از بیرون تحت تاثیرش قرار دهد.در درون خودش وظیفه اش معین بود و تنها به این می اندیشید:کسی نباید جلوی دست و پای دشمن بماند.عليكن بالافرار...صدای گریه بچه ای که انگار می خواست خشمش را با لحن گریه اش بیان کند به گوش می رسید.

اما بالاخره ماه به آسمان امد.

ماه به آسمان آمده بود و دیگر خبری از سربازان نبود چون چیزی نمانده بود که غارت شود.خیمه ها یا فرو افتاده بودند یا سوخته و پاره پاره شده بودند.

ماه به آسمان آمده بود.زن چادر به سر، خسته، با سردرد و پادرد از خیمه سوخته ای بیرون آمد و مستقیم به پیش  رفت.

شب بود و سکوتی که با کمی مسامحه بر پا بود.زن حقش بود با تمام وجود فریاد بزند و با این فریاد نخل های کربلا را از جا در بیاورد و بر سر فرات بکوبد..اما در عوض تنها زبر لب به آهستگی گفت:.آه ...حسین!

چنان آرام و با حیا قدم بر میداشت که اگر هزاران نفر تماشاگرش بودند هم فرقی نمی کرد با الان که خودش بود و خودش و البته کلی مرد و نامرد از پا افتاده...

زن پنجاه ساله زیر نور ماه،همچنان می رفت و روی زمین به دنبال چیزی می گشت!

ناگهان صدای کلفت چند نفر به گوش رسید که با صدای بلند حرف می زدند و عربده می کشیدند.با دست زن تنها را نشان می دادند و چیزی به یکدیگر می گفتند.لباسشان با کسانی که خیمه ها را  غارت می کردند و آنروز جنگیده بودند مانند نبود..لباسی غیر رسمی و شلخته بود که ابزار نظامی به آن آویخته بودند.از خیمه دشمن نبودند اما زن پنجاه ساله انها را می شناخت.بعضی شان با لذت بانوی تنها را به اسم صدا میکردند:

زینب! چرا نمی روی سر جنازه برادرت؟ نکند از غروب تا الان چهره اش از یادت رفته؟

صدای قهقهه عربده مانندشان بالا رفت.

خوب..خوب...خودمان راهنماییت می کنیم...بازهم همان قهقهه.برای اینکه زن تنها را بترسانند همینطوز که جلو می آمدند چماق و شمشیر شان را به زمین می کوبیدند.زن آرام ایستاده بود و پرنده خیالش پرواز می کرد...

مادر جانم...برادرانم آمدند...

سلام...پس پدرتان کجاست؟

صدای دورگه اما لطیفی گفت.مسجد ماندند.با پیامبرو  اصحاب صحبت میکردند.راستی مادر، پدربزرگ گفتند می خواهند مراسم حج را شروع کنند...

چهره مادر از لبخند و آرامش خالی نشد اما انگار چیزی به خاطرش آمد.انگار باشنیدن مراسم حج کمی فکرش مشغول شد.مادر خوب میدانست این اخرین حج پیامبر است واین چند ماه ماههای پایانی عمر او.البته این راهم میدانست که تنها عمر پیامبر نیست که روبه خاموشسیت...زن پنجاه ساله با خود فکر میکرد: بله باید فاطمه بود میان مردها دوید و خطبه خوانی کرد...

صدای مردان بلند تر شده بود.تنها ده قدم با زن فاصله داشتند.

ببینم شاید برای تو جواهرات باقی مانده باشد...مگر نه؟

خیال بانوی پنجاه ساله اما همچنان ادامه داشت...

پدر راستی اسمش را چه گذاشته اید؟

عباس دخترم...عباس! عبوس در برابر عدو، شیری که با نگاهش شکار میکند...آری باید عباس باشم...شیری نه با نگاهش...که با وجودش شکار کند...

مردان در چند قدمی زن پنجاه ساله ایستادند.زن از سر انزجار و نه ترس دو سه قدمی عقب رفت...

هه! رفقا مقل اینکه باید با زبان تازیانه با او حرف زد.گویی او ما را نمی شناسد.ما در مقابل کفار از یزیدیان هم جدی تر هستیم .«اشدا علی الکفار»....زن چشمانش را بسته بود و زیر لب لاحول و لا قوه الا بالله میخواند می خواند.ناگهان بوی خوب و بسیار آشنایی به مشامش خورد.همه مردم مدینه هم این عطر را می شناسند.خیلی از کسانی که به مشکلی بر میخوردند یا او را یکبار می بینند این عطر را می شناسند.آری.عطر او بود اما الان نباید می آمد...آخر عباس نزدیک علقمه به زمین افتاد.مردان با نگاهی خصمانه محتاط و آرام جلو می آمدند و تازیانه و شمشیرشان را بالا می بردند..عطر مدهوش کننده هر لحظه شدید تر میشد...ناگهان صدای قدم رو مانندی مثل صدای موزون رژه ای کل دشت را پر کرد.مردان با چشمان ار حدقه بیرون زده به منظره پشت بانوی پنجاه ساله نگاه میکردند و میلرزیدند.

بانوی پنجاه ساله به آرامی برگشت.اشک در چشمان سرخ شده اش جمع شد..

ابتدا چشمش به سربندهای یک شکلشان افتاد و و و قتی اسم او را بر سربند ها دید یاد بوی عطر آشنا افتاد.کل دشت پرشده بود از مردان و زنانی که سرشان را پایین انداخته بودند و رو به روی او ایستاده بودند.چهره هایشان مختلف ... زبانهایشان مختلف...لباس هایشان مختلف...سنینشان حتی مختلف..اما سربندهایشان یک رنگ و یک شکل بود . نمی خواست چشم از این سر بند ها بردارد .دوباره روی سربند ها را خواند....کلنا عباسک یا زینب!.روی برگرداند.اثری از شبه مردها نمانده بود.چند قدم دورتر جسم نورانی ای را روی زمین دید و بیکبار دیگر آرام گفت:آه...حسین!

اما اینبار کل دشت، سپاه مردان، آرامی صدای او را جبران کردند...

يا حسين!

 


منبع این نوشته : منبع
صدای ,ساله ,پنجاه ,خیمه ,بودند ,چیزی ,پنجاه ساله ,بانوی پنجاه ,هایشان مختلف ,آسمان آمده ,میان خیمه